﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><ArticleSet><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>6</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2016</Year><Month>6</Month><Day>21</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle /><VernacularTitle>سخن سردبير</VernacularTitle><FirstPage>1</FirstPage><LastPage>10</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>دکتر حسین</FirstName><LastName>کلباسی اشتری</LastName><Affiliation>دانشگاه علامه طباطبايي</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2017</Year><Month>3</Month><Day>12</Day></History><Abstract /><OtherAbstract Language="FA">در ميان بسياري از مورخان فلسفه و بويژه مستشرقان، فرض بر اين است كه فيلسوفان مسلمان و بويژه آغاز آن عهد كساني چون ابواسحق كندي، فارابي و ابن‌سينا ـ از رهگذر سنت افلاطونيان متأخر (يا نوافلاطونيان) بوده كه با فلسفه يوناني و يوناني‌مأب آشنا شدند و از خلال منشور آنها به فهمي از يونانيان نايل گرويدند و بر مبناي همين فهم نيز دست به شرح و تفسير آراء آنان زدند. شاهد بر اين مدعا، حجم قابل‌توجهي از ارجاعات و استشهادات حكماي مسلمان در آثارشان به نوافلاطونيان و افكار و آراء آنهاست، ضمن آنكه بظاهر در نگاه آنان اين طايفه از پيروان افلاطون به مشرب اشراقي و ذوقي بسيار نزديكتر از طايفه مشائيان و پيروان ارسطو بوده‌اند. اين سخن از حيث تقدم و تأخر تاريخ انديشه‌ها و سير طبيعي مكاتب و نحله‌هاي فلسفي، سخني درست و مطابق با واقع است، اما از حيث مضامين و منطوق برخي آراء فيلسوفان مسلمان اولاً و نيز از حيث ملاحظات سنجشگرانه تاريخي ثانياً نميتواند حجيت و شمول تام داشته باشد. از حيث نخست، اين مطلب اكنون بيش از گذشته آشكار شده است كه ابداعات فلسفي كساني مانند فارابي و ابن‌سينا در طرح و تقرير موضوعات و مسائل فلسفي و الهي و بطور كلي گذار ـ و حتي گسست ـ ايشان از سنت مشائي و حتي افلاطوني متعارف، امري ناچيز و كم اهميت نبوده و نيست و در اغلب ابواب امور عامه  فلسفه ـ و بويژه در عرصه الهيات ـ از مشي و مسلك اسلاف يوناني خود فاصله گرفته‌اند. اما از حيث دوم، مطلب كمي دشوار و پيچيده و نيازمند باريك‌انديشي است؛ بدينمعنا كه با فرض وساطت نوافلاطونيان در انتقال ميراث يونانيان و اخذ و اقتباس اين ميراث توسط حكماي مسلمان، آيا ميتوان گفت تصوير افلاطونيان عهد فارابي و ابن‌سينا با نوافلاطونيان عصر ما در خلال كتابهاي رايج تاريخ فلسفه يكسان و مطابق است؟ روشنتر بگوييم: شمار زيادي از تراجم، فهرستها و منابع و كتب رجالي قديم در عالم اسلام ـ كه خوشبختانه هم اكنون نيز در اختيار ماست ـ تصويري از دانايان و حكيمان سلف عرضه ميكنند كه با تصوير كنوني از همان چهره‌ها در كتب تاريخ فلسفه فاصله بسياري دارد، بگونه‌يي كه خواننده امروزي آن آثار از خود ميپرسد كداميك از روايتها معتبر و پذيرفتني است؟ 
هنگامي‌كه ما در آثاري نظير الفهرست ابن‌نديم، تاريخ الحكماء قفطي، وفيات‌الاعيان ابن خلكان، عيون الانباء ابن ابي‌اصيبعه، صوان الحكمه ابوسليمان منطقي سجستاني، نزهة‌الارواح شهرزوري و مختارالحكم ابن فاتك ـ و حتي در آثار كهن عقايدنگارانه غرب مانند حيات فيلسوفان نامدار ديوگنس لائرتيوس يا كتاب پلوتارك با همين عنوان ـ درباره كساني چون فيثاغورس، پارمنيدس، امپدكلس، زنون، آناكساگوارس و حتي سقراط و افلاطون و ارسطو مطالبي را مشاهده ميكنيم كه بعضاً حتي اندك بهره‌يي از آنها در كتابهاي كنوني تاريخ فلسفه انعكاس نيافته و شايد تصويري كاملاً متفاوت از يك چهره در اين آثار عرضه شده است، آنگاه از منابع و مصادر اقوال و روايات اين دسته از آثار ميپرسيم و اينكه چرا و چگونه به سنت تاريخ‌نگاري و عقايدنگاري در شرق و غرب راه يافته‌اند؟ ما بدرستي نميدانيم كه منابع و مصادر صاحبان كتابهاي فهرستي و عقيده‌نگارانه چه چيزهايي بوده است و مؤلفان اين دسته از آثار از چه طريق به اين اطلاعات دست يافته‌اند (و آنچه هم در اين زمينه ميدانيم، اغلب بر مبناي حدس و گمان است)، ليكن ميتوان پرسيد مناط صحت اين روايات قديم و جديد دقيقاً چيست و آيا ميتوان به صرف متأخر و جديد بودن منابع موجود، اعتبار آنها را تصديق كرد و به صرف متقدم و قديمي بودن آثار كهن، آنها را فاقد اعتبار دانست؟ آيا اساساً ميتوان به قوت و قطع اظهار كرد كه تصوير و توصيف مؤلفان امروز از افلاطون و ارسطو و افلوطين و ديگران از تصوير همين افراد در نوشته‌هاي متقدمان، دقيقتر و قابل‌قبولتر است مناط اعتبار تصوير لاحق نسبت به تصوير سابق در چيست؟ 
اين پرسش را بگونه‌يي ديگر نيز ميتوان مطرح ساخت: ملاك عدم اعتبار و منسوخ بودن روايت قدما در اينباب چيست؟ آيا ضابطه مورد اجماعي وجود دارد تا بتوان گفت تصوير كنوني كتب تاريخ فلسفه از سنتها و چهره‌ها و مشربهاي قدما، دقيقتر از روايت و گزارش گذشتگان است؟ هر پاسخي كه به اين پرسش داده شود، راهي را براي توجيه و توجه به ضرورت بازخواني تاريخ فلسفه ميگشايد. نميتوان انكار كرد كه آفت بزرگ در اين زمينه آن است كه روايت شايع و نوع پردازش كتابهاي تاريخ فلسفه موجود را اگر در حكم وحي منزل تلقي نكنيم، اغلب و ناخواسته در عداد فصل‌الخطاب و مرجع حل اختلاف بشمار مي‌آوريم؛ گويي چنين است كه آنچه در نوشته‌‌هاي آنان ظاهر شده، براي تعيين ارزش و اعتبار روايتهاي تاريخي حجيّت تام دارد. اشتباه نشود! در اين زمينه امكانات و محدوديتهايي هم وجود دارد و قبل از ضرورت به امكان امور بايد انديشيد. ما نبايد منكر ارزش تتبعات و پژوهشهاي محققان غربي يونان‌شناس در خلال دو قرن اخير شويم و انصاف هم نيست كه دستاوردهاي علمي آنان را بويژه در روشن كردن برخي جزئيات و نقاط تاريك در تاريخ فلسفه ناديده بگيريم، بخصوص آنكه بياد آوريم حتي در معرفي ميراث فرهنگي فلسفي خودمان، بعضاً مستشرقان و اسلام‌شناسان از ما جلوتر افتاده و پيشقدم بوده‌اند؛ براي نمونه، اگر تتبعات وسيع، علاقه و سماجتهاي مستشرق فقيد، هانري كربن نبود، شايد سالها بايد ميگذشت تا ارزش آثار كساني چون ابن‌تركه اصفهاني، سيد حيدر آملي، شهاب‌الدين سهروردي و حتي ابن‌عربي و ملاصدرا براي ما ايرانيان روشن ميشد و يا نمونه مشهور در تاريخ فلسفه غربي اينكه بسياري از دانشجويان ـ و حتي استادان ما ـ از مجموعه تاريخ فلسفه ارزشمند «فردريك كاپلستون» در معرفي سير تطور افكار و مكاتب فلسفي از دوره قديم تا جديد بهره‌ها برده‌اند و ميدانيم كه اين اثر با وجود همه كاستيهايي كه دارد، بطور كلي در جريان درس و بحث و آموزش فلسفه در كشور ما كارآيي بسيار داشته است. فراموش نكنيم هرآنچه در زمينه تاريخ دين، فلسفه، هنر، ادبيات، معماري، فرهنگ و تمدن بشري نگاشته شده، بدست غربيها بوده است و حتي در تحقيق، نگارش و معرفي ميراث انساني و فرهنگي مشرق زمين نيز وارثان و صاحبان اصلي آن چندان نقشي نداشته‌اند. متأسفانه هرآنچه هم به قلم برخي محققان و متخصصان غير غربي نگاشته شده، عموماً با گرته‌برداري از همان منابع و مقيد به همان پيش‌فرضهاست كه پرداختن به چرايي و چگونگي اين امر مجال ديگري را ميطلبد. 
بدانچه كه در بالا گفته شد بايد محدوديت و حتي فقدان منابعي كه مشعر بر تصوير ديگري از تاريخ فلسفه باشد را نيز اضافه كرد. طبيعي است زماني ميتوان از نقص و كاستي ـ و احياناً دگرگوني ـ در ضبط و نگارش افكار و احوال فيلسوفان سلف سخن گفت كه شواهد و قرائن قطعي و حجتهاي استوار در دست باشد وگرنه به اتكاي حدس و گمان نميتوان بدين ميدان پاي گذارد. اكنون حجم وسيعي از پژوهشهاي مورخان فلسفه در پيش روي ماست و در سراسر دنيا كمتر نوشته‌يي در اين زمينه بوده و هست كه از ارجاع و استناد بدانها بي‌نياز باشد. نگارنده خود بلحاظ علايق شخصي و تخصص مطالعاتي، از كوششها و مطالعات يونان‌شناساني نظير ريتر، بونيتس، تسلر، كرانتس، يگر و گاتري در مداخل مربوط به تاريخ فلسفه يونان بسيار بهره برده است، اما به هر روي سخن در باب لزوم بسط نگاه انتقادي و ضرورت خوانش مجدد ميراث كهن فلسفي است. صورتي از جزميت مبتلا به اينگونه است كه اگر امروزه كسي براساس عقيده برخي حكماي ما از افلاطون الهي يا آراء فيثاغورس در زمينه حكمت نبوي سخن بگويد، ممكن است در معرض اتهام خيالبافي، تصورات شاعرانه يا دخالت برخي تعلقات ديني در قضاوتهاي علمي و پژوهشهاي فلسفي قرار گيرد و يا دست‌كم سخن او مسموع واقع نشود.
اگر در كتب تراجم، رجال و تذكره‌ها و نيز آثار فلسفي برخي حكماي ما سخن از نبوت يا وصايت حكماي پيشا ـ سقراطي يا ارتباط و اتصال آنها با شجره پربار انبيا رفته است و اگر سهروردي از حكمت خسرواني، فهلويون و حكماي فرس سخن ميگويد، بايد پرسيد اينان براي سخنان خود چه شواهدي در اختيار داشته‌اند؟ آيا ميتوان پذيرفت كه تمامي فهرست‌نويسان، صاحب تراجم و تذكره‌ها ـ و حتي حكماي طراز اولي چون سهروردي و ملاصدرا ـ به صرف اتكا به سخن اين و آن در فلان منبع، يا به استناد و اقوال شفاهي مورخان و يا حتي گزارش عقايدنگاران معلوم و مجهول گذشته چنين نظري را اختيار كرده‌اند؟ با فرض اينكه منابع مورد استناد آنها متقن و معتبر نبوده و خود آنان نيز از سهو و خطا مصون نبوده و در نقل و بيان هم بعضاً به اشتباه درافتاده‌اند، اما در عين حال اينگونه نبوده است كه مورخان و فيلسوفان سلف از تحقيق در اعتبار منابع نقل و روايت و سنجش ميزان صدق و وثاقت آنها چشمپوشي كنند. حتي در آنجا كه نزد برخي از آنها پاي مكاشفه و واردات قلبيه و دريافتهاي شخصي درميان بوده است، هم سهروردي و هم ملاصدرا به منبع و مصدر آن تصريح كرده‌اند تا مبادا در اقوال آنها تلبيس و تدليسي راه‌يافته و يا در اصل اقوال و مبادي و مناشي آنها ترديد و تشكيكي راه يابد. 
اين نيز روشن است كه اين سنخ از سخنان مورخان و حكماي ما در برابر نوشته‌هاي مستند و مدارك مكتوبي كه در كتب تاريخ فلسفه بدانها استناد ميشود، تاب مقاومت ندارد و هر خواننده يا شنونده مخاطب اين مطالب، توقع دارد كه منبع و مرجع آن اقوال معلوم گردد، ليكن به اين مطلب نيز بايد توجه داشت كه قدما در نقلهاي خود همانند روزگار ما به ذكر منبع و مأخذ، آنهم با قيد شماره صفحه و ناشر و سال انتشار اثر نميپرداختند و مثلاً ابن‌سينا يا ملاصدرا در نقل خود حداكثر از كلماتي چون «بعض الحكماء» يا «بعض الاثار» و مانند آن استفاده ميكردند. در چنين وضعي، مطالعه انتقادي عبارت خواهد بود از يافتن منابع و مصادري كه احتمالاً مورد استناد آنها قرار داشته و اكنون در اختيار ما نيست. آثار مهمي از فيلسوفان و مورخان و عقايدنگاراني كه در مسير آفات ايام و در جريان حوادث روزگار، مفقود يا دگرگون شده‌اند، امري عجيب و غيرمعمول نيست و به همين سبب ميان پارمنيدس و افلاطون و ارسطوي قدما و همين چهره‌ها نزد معاصرين تفاوتهاي زيادي وجود دارد. بايد به فراست دريافت افلاطوني كه فارابي و ابن‌سينا و سهروردي و ملاصدرا ميشناختند، براساس منابع و مصادري بوده كه احتمالاً بدلايل گوناگون از دسترس ما خارج شده است و به همين دليل پرسش از اعتبار افلاطوني كه قدما ميشناختند در قياس با افلاطون معاصرين، پرسشي موجه و البته سخت تأمل‌برانگيز است. اينكه كداميك از تصاوير و مختصات عرضه شده معتبر و قابل اعتماد است، فرع بر پرسش ديگري است و آن عبارت است از كنكاش در چرايي و چگونگي وقوع اين تفاوت و فاصله ورنر يگر در كتاب ارسطو، تاريخ تحول انديشه وي نشان ميدهد كه چگونه بخشهايي از آثار اصلي ارسطو ـ مانند متافيزيك، اخلاق نيكوماخوسي و سياست توسط اتباع و شارحان او در معرض قبص و بسط قرار گرفته و احياناً قسمتهايي از آن كتابها حذف يا بدانها اضافه شده است. بنابرين، ميتوان گمان برد كه همين دگرگوني بر سر بسياري از آثار گذشتگان آمده باشد و با قطعيت يافتن اين امر، طبيعي است كه حجيّت تام و مطلق گزارش و تحليل معاصرين از سنت فكري حكماي باستان در معرض ترديد قرار گيرد. در ابتدا بنظر ميرسد تا وصول به اين مرحله، راه دشوار و درازي در پيش است، ليكن تذكر به نتايج درخشان اين كوشش، عزم و انگيزه روندگان را دوچندان ميكند و البته نخستين گام در اين مسير، باور به امكان حصول تلقي متفاوت از روند تاريخي فلسفه و خودآگاهي نسبت به ارزش واقعي ميراث مشرق زمين است.
</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">تاریخ نگاری فلسفه</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/en/Article/Download/23185</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>6</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2016</Year><Month>6</Month><Day>21</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>The Relationship between Ibn Sina and Peripatetic Philosophy (Historical Semantics of the Term “Peripatetic”)</ArticleTitle><VernacularTitle>نسبت ابن‌سينا و فلسفه مشاء  (معنا شناخت تاريخي اصطلاح مشائي)</VernacularTitle><FirstPage>1</FirstPage><LastPage>10</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>سيد محمدعلي</FirstName><LastName> ديباجي </LastName><Affiliation>پردیس فارابی</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2017</Year><Month>3</Month><Day>12</Day></History><Abstract>The term Peripatetic is used in contemporary philosophical literature to exclusively refer to the philosophical method of Aristotle, his followers, Ibn Sina, and a number of Muslim philosophers. On the other hand, Ibn Sina himself, who is considered to be the leader of Peripatetic philosophers among Muslims, has advanced certain harsh criticisms against Peripatetics and denounced them. Presently, the questions that arise in this regard are as follows: Has Ibn Sina criticized Aristotle or his followers? If his criticism of Peripatetics are not related to Aristotle, does it equally target the Greek, Alexandrian, and Roman advocates of this school and the Peripatetics of Baghdad during the Islamic Period? Can we consider his criticism of the Peripatetics to be a reason for his deviation from the Peripatetic philosophy and turning to a kind of Oriental wisdom? In the present paper, while providing a historical and semantic review of the word “Peripatetic”, the author argues that three groups of Peripatetics (friends of Lyceum, Peripatetics of the third to sixth centuries, and the friends of the House of Wisdom) can be identified in the history of philosophy. Ibn Sina criticizes all the three groups, particularly the third one. Moreover, in his view, one can remove all the defects of the Peripatetic philosophy and then define its modified version in a way that everyone not only accepts it but also pays attention to and emphasizes it. This can be a good strategy for justifying the essence of his Oriental wisdom.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">اصطلاح مشائي بطور مطلق در ادبيات فلسفي معاصر دربارة شيوه فلسفي ارسطو، پيروان او، ابن‌سينا و شماري از فيلسوفان مسلمان بکار ميرود. از طرف ديگر، ابن‌سينا که خود رئيس حکماي مشاء در ميان مسلمانان محسوب ميشود، در يکي از آثارش انتقادات شديدي بر مشائيان وارد کرده و آنها را تخطئه نموده است. اکنون سؤالاتي که در اينباره پيش مي‌آيد عبارتند از: آيا ابن‌سينا ارسطو را نقد کرده يا انتقادات وي متوجه پيروان اوست؟ اگر انتقادات او از مشائيان به ارسطو مربوط نيست، آيا پيروان يوناني، اسکندراني، رومي و مشائيان بغداد در دوره اسلامي را به يک اندازه شامل ميشود؟ و بالأخره اين فرض هم قابل بررسي است که آيا ميتوان نقدهاي او از مشائيان را دليل عدول وي از فلسفه مشائي به حکمت مشرقي دانست؟
در نوشتار حاضر ضمن مرور تاريخي و معناشناختي بر کلمه «مشاء» اين مطالب مورد بحث قرار گرفته که ميتوان سه دسته از مشائيان (اصحاب لوکئوم، دوره مياني قرن سوم تا ششم ميلادي و اصحاب بيت‌الحکمه) را در تاريخ فلسفه شناسايي کرد که انتقادهاي ابن‌سينا متوجه هر سه گروه بويژه سومين آنهاست؛ بعلاوه بنظر ابن‌سينا ميتوان از فلسفه مشائي چنان روايتي داشت که نقصها و کژيهاي آن رفع گرديده و بصورت اصلاح شده مورد قبول بلکه مورد توجه و تأکيد واقع شود و اين ميتواند تمهيدي بر حکمت مشرقي او باشد.
</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">ابن‌سينا
فلسفه مشاء
مشائيان
ارسطو
حکمت مشرقي</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/en/Article/Download/23186</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>6</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2016</Year><Month>6</Month><Day>21</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>An Analytic Study of the Background of the Growth of Philosophy in the Buyid Period</ArticleTitle><VernacularTitle>بررسي و تحليل زمينه‌هاي رشد فلسفه در دوره آل بويه</VernacularTitle><FirstPage>1</FirstPage><LastPage>10</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>علي‌اکبر </FirstName><LastName>کجباف </LastName><Affiliation>دانشگاه اصفهان</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author><Author><FirstName>سعيد </FirstName><LastName>مؤکدي </LastName><Affiliation>دانشگاه اصفهان</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2017</Year><Month>3</Month><Day>12</Day></History><Abstract>Each field of science demands its own particular conditions for growth; likewise, philosophy is a science the seed of which does not come to fruition in all kinds of soil. The ups and downs of the growth of philosophy in the history of Iran testify to this fact. During the Buyid Era, this discipline experienced such a considerable growth in the writing and translation of related books and in the attention to philosophers and training philosophy students that one inevitably inquires about the underlying factors of this phenomenon. In order to provide an answer to this question, the authors of this article have explored and analyzed the background of the growth of philosophy in this historical period of Iran. The findings of this research, which was carried out following the descriptive-analytic method, indicate that various scientific-cultural and political-religious factors affected the trend of this growth both directly and indirectly. Here, the authors have tried to examine the influence of these factors over the growth of philosophy in the Buyid Period.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">هر دانشي‌ شرايط خاص خود را براي رشد و نمو ميطلبد و فلسفه نيز دانشي است که بذر آن در هر خاکي به بار نمينشيند. فراز و فرود رشد فلسفه در تاريخ ايران نيز گواهي بر اين موضوع است. در دورة آل‌بويه اين دانش رشدي را در تحرير و ترجمة کتب و توجه به فلاسفه و تربيت دانش‌آموخته در تجربه دارد که متعاقباً اين سؤال را به ذهن متبادر ميکند که چه عواملي سبب شد تا فلسفه اين پيشرفت را از خود نشان دهد؟ پژوهش حاضر بدنبال چرايي اين موضوع، به بررسي و تحليل زمينه‌هاي رشد فلسفه در اين دوره از تاريخ ايران پرداخته است. نگارش داده‌هاي يافت شده با روشي توصيفي ـ تحليلي نشان ميدهد که زمينه‌هاي علمي ـ فرهنگي و سياسي ـ مذهبي متفاوتي بصورت مستقيم و غير‌مستقيم بر جريان اين رشد تأثير‌گذار بوده‌اند که در نوشتار حاضر به واکاوي آنها پرداخته‌ايم.</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">فلسفه
زمينة رشد
آل‌بويه
علمي
فرهنگي
سياسي
مذهبي</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/en/Article/Download/23187</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>6</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2016</Year><Month>6</Month><Day>21</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>Governance and Happiness in ‘Allamah Tabataba’i’s Political Thoughts</ArticleTitle><VernacularTitle>حکومت  و سعادت در انديشه سياسي علامه طباطبايي (ره)</VernacularTitle><FirstPage>1</FirstPage><LastPage>10</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>عبدالمطلب</FirstName><LastName>عبدالله </LastName><Affiliation>دانشگاه علامه طباطبايي</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2017</Year><Month>3</Month><Day>12</Day></History><Abstract>Happiness is one of the key terms used by philosophers, in general, and by Islamic sages, in particular. From ancient Greek philosophers to the thinkers advocating monotheistic religions and Islamic philosophers, all have dealt with the issue of human happiness. In the view of the majority of philosophers, the ultimate goal of politics and establishing a government is attaining happiness. However, this concept has been defined differently by different thinkers. In this paper, the author has tried to explore the place of happiness in the philosophy of ‘Allamah Tabataba’i, the distinguished contemporary philosopher and interpreter of the Qur’an. In his view, a society attains happiness when it moves in the line of human primordial nature (fitrah) and the system of creation. A religion which has been sanctioned by God is the extension of a detailed primordial nature which exists in our nature. Thus religion – Islam – is the criterion for distinguishing faith and good deed. Accordingly, a society will attain worldly and otherworldly happiness if it is ruled by a religion which conforms to Man’s primordial nature.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">سعادت از مفاهيم کليدي در انديشه فلاسفه و بخصوص حکماي اسلامي است و از فلاسفه يونان باستان گرفته تا اديان توحيدي و دين اسلام به مقوله سعادت آدمي پرداخته‌اند. از منظر غالب فلاسفه، هدف سياست و تشکيل حکومت، نيل به سعادت است؛ هرچند در تعريف سعادت تعاريف متفاوتي ارائه شده است. در اين مقاله تلاش شده جايگاه سعادت در انديشه علامه طباطبايي بعنوان يک فيلسوف و مفسر برجسته معاصر مورد بررسي قرار گيرد.  از ديدگاه علامه طباطبايي جامعه‌يي به سعادت دست مييابد که حرکتش در مسير فطرت انساني و نظام آفرينش باشد. دين که از طرف خداوند تشريع شده تفصيل فطرتي است که بصورت اجمال آن را در درون خود مييابيم؛ بنابرين دين ـ اسلام ـ  ملاک تشخيص ايمان و عمل صالح است. از اينرو، جامعه‌يي به سعادت دنيوي و اخروي ميرسد که دين منطبق با فطرت بر آن حکومت کند. </OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">علامه طباطبايي
حکومت ديني
سعادت
فطرت
حاکميت
اسلام</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/en/Article/Download/23188</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>6</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2016</Year><Month>6</Month><Day>21</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>A Historical Study of the Origins of the Problem of Method in Western Philosophy and its Reflection on the Methodologies of Descartes and Spinoza</ArticleTitle><VernacularTitle>بررسي تاريخي سرآغازهاي ظهور مسئله روش در فلسفه غرب و انعکاس آن در روش‌شناسي دکارت و اسپينوزا</VernacularTitle><FirstPage>1</FirstPage><LastPage>10</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>حسين  </FirstName><LastName>صابري ورزنه</LastName><Affiliation>دانشگاه تهران </Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2017</Year><Month>3</Month><Day>12</Day></History><Abstract>The present paper deals with the background and causes of the rise of the problem of method and its importance in the 17th century, particularly, in Descartes and Spinoza. The criticisms advanced against the different aspects of Aristotelian philosophy (such as the discussion of the universals, the re-emergence of Pyrrhonian skepticism, functionalism in sciences, and the development of exact sciences) wavered the foundations of previous philosophical schools and gave rise to discussions regarding the criteria for the truth and the correct methods of thinking. As a result, some logicians such as Zabarella and Eutyches decided to revise Aristotelian logic and began speaking of methods of analysis and synthesis, definition processes, and the cohesion and coherence of matters of discussion. Following the same tradition and, of course, under the influence of Aristotle’s critics, Descartes and Spinoza advocated the geometric method of analysis and synthesis. In this way, they tried to provide a guarantee for the truth of their words and transform the infertility of the Aristotelian categorical syllogism into an invaluable, fertile, and methodic kind of thinking.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">نوشتار حاضر به علل و پيشينة ظهور مسئلة روش و اهميت يافتن آن در قرن هفدهم و بخصوص نزد دکارت و اسپينوزا پرداخته شده است. هجمه‌هايي که در قرون وسطي از جهات مختلف بر تفکر ارسطويي وارد آمد (از جمله بواسطة بحث کليات، ظهور دوبارة شکاکيت پوروني، کاربردگرايي در علوم و پيشرفت علوم دقيقه)، باعث شد تا مرجعيتهاي فکري پيشين متزلزل شوند و صحبت از معيار حقيقت و روش تفکر صحيح مطرح گردد. کساني چون ککلنيوس، زابارلّا و اوستاکيوس درصدد اصلاح منطق ارسطويي برآمدند و صحبت از روشهاي تحليل و ترکيب، فرايندهاي تعريفي و انسجام و پيوستگي مطالب به ميان آوردند. دکارت و اسپينوزا در ادامة همين سنت و البته با تأثير از ارسطو ستيزان، روش هندسي را در اشکال تحليلي و ترکيبي آن در پيش گرفتند و سعي نمودند از اين طريق، ضامن صدقي براي گفته‌هاي خود تأمين کنند و عقيم بودن قياس اقتراني ارسطويي را به تفکر روشمند زاينده مبدّل سازند. </OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">ارسطو
شکاکيت
روش تحليل و ترکيب
دکارت
اسپينوزا
هندسه</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/en/Article/Download/23189</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>6</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2016</Year><Month>6</Month><Day>21</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>Muslims’ Knowledge of Buddhism: A Study of the Early Islamic Texts and some Evidence from the Pre-Islamic Period</ArticleTitle><VernacularTitle>شناخت مسلمانان از دين بودايي: بررسي متون اوليه اسلامي و شواهدي از دوره پيش از اسلام</VernacularTitle><FirstPage>1</FirstPage><LastPage>10</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>محمدرضا </FirstName><LastName>عدلي</LastName><Affiliation>دانشگاه آزاد اسلامی</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2017</Year><Month>3</Month><Day>12</Day></History><Abstract>In early Islamic texts, no accurate and clear description of Buddhist thoughts and teachings has been provided, and most of the related statements in such texts are very general and incomplete. In most sources, some beliefs or acts are attributed to Buddhists which are either basically incorrect or not at all related to Buddhists but followed by other Indian religious sects. In order to find the reason behind this problem, one should refer to the pre-Islamic period and explore the dissemination of Buddhism in those regions which later turned to Islam. Apparently, a defective knowledge of Buddhist teachings is not restricted to the Islamic period; and it was also the same case at least in the western and central regions of Iran before Islam. However, in the eastern parts of Iran and alongside the Silk Route, there were some very important Buddhist centers. Nevertheless, after the rise of Islam, the Buddhist monasteries of these regions were gradually destroyed, and nothing remained from them except a vague memory. Accordingly, when Islamic historiographers decided to speak of Buddhism, they had access to no authentic sources. The present paper is intended to shed some light on the above issues.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">در مکتوبات اولية اسلامي، توصيف دقيق و روشني از انديشه‌ها و تعاليم بودايي ارائه نشده و غالب سخنان، بسيار کلي و ناقص است. در بيشتر منابع، باورها و اعمالي به بودائيان نسبت داده ميشود که يا اساساً نادرست است و يا اصلاً اختصاص به بودائيان ندارد و ساير سنن هندي نيز بدانها پايبندند. براي يافتن علت اين امر، بايد به دورة پيش از اسلام رجوع کرد و گسترش دين بودايي را در مناطقي که بعدها در زمرة سرزمينهاي اسلامي قرار گرفتند، بررسي نمود. بنظر ميرسد که آشنايي ناقص با تعاليم بودايي اختصاص به دورة اسلامي ندارد، بلکه دست‌کم در نواحي غربي و مرکزي ايرانِ پيش از اسلام نيز اوضاع اينگونه بوده است. اما در نواحي شرقي ايران و در مسير جاده ابريشم، مراکز بودايي مهمي وجود داشته است. با اين حال، پس از ظهور اسلام، صومعه‌هاي بودايي اين مناطق نيز بتدريج ويران شد و جز خاطره‌‌يي مبهم چيزي از آنها باقي نمانده است. از اينرو، زماني که تاريخ‌نگاران اسلامي ميخواستند از دين بودايي سخن بگويند، به منبع موثقي دسترسي نداشتند. نوشتار حاضر در پي روشن‌سازي زمينه‌هاي مذكور ميباشد.</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">دين بودايي
اسلام
تاريخ‌نگاري اسلامي
سمنيه
بوداسف
صابئين
ايران باستان</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/en/Article/Download/23190</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>6</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2016</Year><Month>6</Month><Day>21</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>Substance in Modern Empiricism</ArticleTitle><VernacularTitle>جوهر در سنت تجربه‌گرايي جديد</VernacularTitle><FirstPage>1</FirstPage><LastPage>10</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>عليرضا </FirstName><LastName>جوانمردي اديب</LastName><Affiliation>دانشگاه آزاد اسلامي</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author><Author><FirstName>محمد </FirstName><LastName>اکوان </LastName><Affiliation>دانشگاه آزاد اسلامي</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2017</Year><Month>3</Month><Day>13</Day></History><Abstract>The epistemological approach to Empiricism in the Modern era is opposed to the rationalist approach of Descartes and his followers, who believed in the existence of certain innate ideas prior to experience in Man’s mind. The thinkers advocating this approach explored rationalists’ metaphysical problems through denying innate ideas and considering sense experience as the source of knowledge. The results of such investigations had nothing to say, even at their peak, about substance except when trying to deny it. Accordingly, given the process of the development of empiricism by the pioneers of this approach and its consequences, the authors of this paper have tried to deal with the following basic question: After accepting the specific reading of some empiricists such as Locke, Berkeley, and Hume from the process of attaining knowledge, would it be possible to accept the existence of substance? Here, the writers respond that, based on their studies of the above thinkers’ views of substance, the acceptance of substance is not consistent with empiricism. This is because substance is a meta-empirical entity which sense experience cannot grasp. What follows sense experience in the end is nothing but a collection of impressions which can never explain the existence of substance.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">رويکرد معرفتي تجربه گرايي در عصر جديد در برابر رويکرد عقلگرايي دکارت و پيروان وي ـ که قائل به وجود تصورات و اصول نهادي پيش از تجربه در نهاد انسان بودند ـ قرار گرفته است. متفکران اين رويکرد با انکار تصورات و اصول نهادي و نيز سرچشمه قراردادن تجربه حسي‌ به بررسي مسائل متافيزيکي که نزد عقلگرايان مطرح بود پرداخته‌اند.
حاصل اين بررسيها در اوج خود درباره جوهر چيزي جز انکار آن را بارمغان نداشته است. ازاينرو با توجه به سير تحول تجربه گرايي نزد پيشروان اين رويکرد و پيامدهاي منتهي به آن، در پاسخ به پرسش بنيادين اين مقاله که آيا با پذيرش قرائت خاص تجربه گراياني همچون لاک، برکلي و هيوم از روند کسب معرفت، امکاني براي پذيرش جوهر باقي ميماند يا خير؟ بايد گفت همانطوري که در سير بررسي جوهر در نزد اين متفکران مشاهده شد پذيرش جوهر با اتخاذ رويکرد تجربه گرايي سازگار نيست چرا که جوهر يک امر فرا تجربي است که تجربه حسي صرف نميتواند بدان دست يابد. آنچه از تجربه حسي در نهايت امر برمي آيد چيزي جز مجموعه‌يي از تأثرات نيست که آنهم نميتواند حکايت از هستي جوهر داشته باشد.
</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">جوهر
عقلگرايي
تجربه&amp;#172;گرايي
کيفيات اوليه
کيفيات ثانويه
لاک
برکلي
هيوم</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/en/Article/Download/23191</ArchiveCopySource></ARTICLE></ArticleSet>