﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><ArticleSet><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>13</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2023</Year><Month>7</Month><Day>4</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>يادداشت سردبير</ArticleTitle><VernacularTitle>يادداشت سردبير</VernacularTitle><FirstPage>15</FirstPage><LastPage>16</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>حسین</FirstName><LastName>کلباسی اشتری</LastName><Affiliation>دانشگاه علامه طباطبائی</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2023</Year><Month>7</Month><Day>4</Day></History><Abstract>در خلال دو قرن اخیر، دربارة مجموعه نوشته‌هایی موسوم به رسائل اخوان‌الصّفاء و خُلان الوفاء پژوهشهای مختلفی صورت گرفته است؛ پژوهش پیرامون این پرسشها که نویسندگان این رسائل چه کسانی بوده‌اند؟ و اینکه زمان و مکان نگارش، مقاصد و اهداف و مخاطبان این نوشته‌ها چه بوده و نگارش آنها آیا به قلم یک تن یا گروهی از نویسندگان بوده است؟ از زمرة نتایج پرثمر این پژوهشها تعیین زمان و مکان نوشته‌هاست که برابر قرائن و ارجاعات و سبک و ادبیات نگارش آنها معلوم شده که بلحاظ زمانی در اواخر قرن سوم یا اواسط قرن چهارم و بلحاظ مکانی به‌احتمال زیاد، در قلمرو حاکمیت فاطمیون مصر و قرامطه پدید آمده‌اند. همچنین روشن شده که عناصر و مبادی شکلگیری اندیشة اخوان‌الصفاء ـ‌که بیتردید متنوع و چند وجهی است‌ـ به کدامین مکاتب و جریانهای فکری آن عصر باز میگردد و از این طریق تأثیر خطوط فکری مکاتبی چون نوفیثاغوریان، افلاطونیان، مشائیان، نوافلاطونیها و همچنین نحله‌هایی چون غنوصیها، صائبین و هرمسیها در این نوشته‌ها پیگیری و ردیابی شده است. در کنار این پژوهشها، اما بلحاظ تاریخ فلسفه دست‌كم سه مسئله همچنان محل تأمل و تحقیق است: 1) دلیل یا دلايل پنهان داشتن نام نویسنده/ نویسندگان این رسائل چه بوده است؟ 2) آیا میتوان این مجموعه را به سنخ نوشته‌های حوزة اسکندریه ـ‌یا بطورکلی مکاتب اسکندرانی‌ـ مربوط دانست؟ 3) نسبت این نوشته‌ها با سنت عقلايی مشارب امامیه و معتزله چه بوده و آیا میتوان آنها را به چنین مکاتبی قابل تحویل دانست؟
در مورد نکتة نخست، کافی است به شیوه‌های نظری و سلوکی نوفیثاغوریان، نوافلاطونیان (بویژه شیوة آمونیوس ساکاس و شاگردش افلوطین)، غنوصیّه و اسماعیلیان در متن تاریخ فلسفه و دلایل پنهان‌نویسی و غیرعلنی کردن آموزه‌های آنها ـ دست‌كم در مقطع یا مقاطع زمانی خاص‌ـ توجه کنیم، تا از این راه مشابهت یا عدم مشابهت شیوة آنها با نویسندگان رسائل اخوان‌الصفاء مقایسه و تحلیل گردد.
در مورد دومین نکته، باید گفت برغم تتّبعات و تحقیقات وسیعی که دربارة حوزۀ فلسفی اسکندریه و مکاتب اسکندرانی صورت گرفته، همچنان پرسشهایی مهم و کلیدی باقی مانده است؛ از قبیل اینکه نحوة انتقال و ترکیب عناصر متفکر فرهنگی، دینی و عرفانی در این حوزه چگونه رخ داده و اینکه نحوة اتصال و پیوند این هیئت تألیفی با فرهنگ و تمدن اسلامی از چه طریق و طی چه فرایندهایی بوده است؟
دربارة سومین نکته، یعنی امکان ارتباط معنایی این نوشته‌ها با شیوة و مسلک عقلايی امامیه و معتزله نیز هرچند در میان پژوهشگران این حوزه اتفاق‌نظر نسبی وجود دارد، لیکن آنچه مسلّم است ـ‌برغم تسلط اندیشه‌های اسماعیلی در آن مقطع زمانی در حوزة غرب عالم اسلام‌ـ چگونگی اقبال اخوان‌الصفاء به اندیشه‌های معتزلی و بویژه دیدگاههای امامیه، نیازمند تأمل و تحقیق بیشتری است، از اینرو که امکان تحویل و تقلیل کامل این رسائل به اندیشه‌های اسماعیلی منتفی است و نقدهای کوتاه و مفصلی که در این رسائل نسبت به افکار و نحوة عمل اسماعیلیان بیان شده، حکایت از تمایزات فکری نویسندگان آن با نحلة اسماعیلیه دارد.
بهر حال، اهمیت این مقطع تاریخی وقتی دو چندان میشود که رسائل اخوان‌الصفاء بمثابه پل ارتباطی و محل تلاقی سنتهای فکری، دینی، فلسفی و عرفانی شرق و غرب و مهمتر از آن، تقید و تمسک این مکتب فکری به شیوه‌های عقلانی مکتب امامیّه و جدا شدن از بدعتها و بدعت‌گذاریهای رایج آن عصر که در سراسر این نوشته‌ها مورد تأکید قرار گرفته، مورد توجه قرار گیرد.  
</Abstract><OtherAbstract Language="FA">در خلال دو قرن اخیر، دربارة مجموعه نوشته‌هایی موسوم به رسائل اخوان‌الصّفاء و خُلان الوفاء پژوهشهای مختلفی صورت گرفته است؛ پژوهش پیرامون این پرسشها که نویسندگان این رسائل چه کسانی بوده‌اند؟ و اینکه زمان و مکان نگارش، مقاصد و اهداف و مخاطبان این نوشته‌ها چه بوده و نگارش آنها آیا به قلم یک تن یا گروهی از نویسندگان بوده است؟ از زمرة نتایج پرثمر این پژوهشها تعیین زمان و مکان نوشته‌هاست که برابر قرائن و ارجاعات و سبک و ادبیات نگارش آنها معلوم شده که بلحاظ زمانی در اواخر قرن سوم یا اواسط قرن چهارم و بلحاظ مکانی به‌احتمال زیاد، در قلمرو حاکمیت فاطمیون مصر و قرامطه پدید آمده‌اند. همچنین روشن شده که عناصر و مبادی شکلگیری اندیشة اخوان‌الصفاء ـ‌که بیتردید متنوع و چند وجهی است‌ـ به کدامین مکاتب و جریانهای فکری آن عصر باز میگردد و از این طریق تأثیر خطوط فکری مکاتبی چون نوفیثاغوریان، افلاطونیان، مشائیان، نوافلاطونیها و همچنین نحله‌هایی چون غنوصیها، صائبین و هرمسیها در این نوشته‌ها پیگیری و ردیابی شده است. در کنار این پژوهشها، اما بلحاظ تاریخ فلسفه دست‌كم سه مسئله همچنان محل تأمل و تحقیق است: 1) دلیل یا دلايل پنهان داشتن نام نویسنده/ نویسندگان این رسائل چه بوده است؟ 2) آیا میتوان این مجموعه را به سنخ نوشته‌های حوزة اسکندریه ـ‌یا بطورکلی مکاتب اسکندرانی‌ـ مربوط دانست؟ 3) نسبت این نوشته‌ها با سنت عقلايی مشارب امامیه و معتزله چه بوده و آیا میتوان آنها را به چنین مکاتبی قابل تحویل دانست؟
در مورد نکتة نخست، کافی است به شیوه‌های نظری و سلوکی نوفیثاغوریان، نوافلاطونیان (بویژه شیوة آمونیوس ساکاس و شاگردش افلوطین)، غنوصیّه و اسماعیلیان در متن تاریخ فلسفه و دلایل پنهان‌نویسی و غیرعلنی کردن آموزه‌های آنها ـ دست‌كم در مقطع یا مقاطع زمانی خاص‌ـ توجه کنیم، تا از این راه مشابهت یا عدم مشابهت شیوة آنها با نویسندگان رسائل اخوان‌الصفاء مقایسه و تحلیل گردد.
در مورد دومین نکته، باید گفت برغم تتّبعات و تحقیقات وسیعی که دربارة حوزۀ فلسفی اسکندریه و مکاتب اسکندرانی صورت گرفته، همچنان پرسشهایی مهم و کلیدی باقی مانده است؛ از قبیل اینکه نحوة انتقال و ترکیب عناصر متفکر فرهنگی، دینی و عرفانی در این حوزه چگونه رخ داده و اینکه نحوة اتصال و پیوند این هیئت تألیفی با فرهنگ و تمدن اسلامی از چه طریق و طی چه فرایندهایی بوده است؟
دربارة سومین نکته، یعنی امکان ارتباط معنایی این نوشته‌ها با شیوة و مسلک عقلايی امامیه و معتزله نیز هرچند در میان پژوهشگران این حوزه اتفاق‌نظر نسبی وجود دارد، لیکن آنچه مسلّم است ـ‌برغم تسلط اندیشه‌های اسماعیلی در آن مقطع زمانی در حوزة غرب عالم اسلام‌ـ چگونگی اقبال اخوان‌الصفاء به اندیشه‌های معتزلی و بویژه دیدگاههای امامیه، نیازمند تأمل و تحقیق بیشتری است، از اینرو که امکان تحویل و تقلیل کامل این رسائل به اندیشه‌های اسماعیلی منتفی است و نقدهای کوتاه و مفصلی که در این رسائل نسبت به افکار و نحوة عمل اسماعیلیان بیان شده، حکایت از تمایزات فکری نویسندگان آن با نحلة اسماعیلیه دارد.
بهر حال، اهمیت این مقطع تاریخی وقتی دو چندان میشود که رسائل اخوان‌الصفاء بمثابه پل ارتباطی و محل تلاقی سنتهای فکری، دینی، فلسفی و عرفانی شرق و غرب و مهمتر از آن، تقید و تمسک این مکتب فکری به شیوه‌های عقلانی مکتب امامیّه و جدا شدن از بدعتها و بدعت‌گذاریهای رایج آن عصر که در سراسر این نوشته‌ها مورد تأکید قرار گرفته، مورد توجه قرار گیرد.  
</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">اخوان الصفا، رسائل اخوان الصفا و خلان الوفا</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/fa/Article/Download/43103</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>13</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2023</Year><Month>7</Month><Day>4</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>A Comparative Analysis of the Relationship between Tyche or Chance and Techne in Aristotle and Plutarch</ArticleTitle><VernacularTitle>تحلیل نسبت «توخه» یا بخت با «تخنه» در اندیشه ارسطو و مقایسه آن با دیدگاه پلوتارک</VernacularTitle><FirstPage>17</FirstPage><LastPage>32</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>مریم</FirstName><LastName>صمدیه</LastName><Affiliation>استادیار گروه معارف اسلامی، دانشگاه مراغه، مراغه، ایران</Affiliation><Identifier Source="ORCID">0000000182160136</Identifier></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2022</Year><Month>9</Month><Day>17</Day></History><Abstract>Aristotle holds a dual approach to the relationship between techne and tyche (chance). On the one hand, he uses the two terms in the same meaning with the same subject in his Nichomacean Ethics, and in Rhetoric introduces chance as the cause of attaining a limited number of good things through techne. On the other hand, he connects techne and experience with chance and lack of experience and introduces techne and chance as two opposing concepts. This is because he believes that experience creates techne, and lack of experience exposes Man to chance and accident. A study of Aristotle’s thoughts reveals the reality that techne cannot originate in chance because it demands the knowledge of cause, while chance or luck is an accidental, indeterminate, and unstable cause. Moreover, a study of the relation of techne to aletheia or unconcealedness and disclosure indicates that techne cannot emerge from chance. The reason is that, in Aristotle’s view, techne is a rational virtue that results in revealing the truth, which is itself the result of artists’ knowledge and awareness of the outcome of their craft. Similar to Aristotle, Plutarch accepts chance as a cause; however, he maintains that the existence of techne renders chance meaningless. He believes that techne is rooted in human wisdom and cannot arise from chance.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">ارسطو در بیان نسبت میان «تخنه» و بخت، موضعی دوگانه دارد؛ از یکسو در اخلاق نیکوماخوسی تخنه و بخت را در یک معنا بکار برده که دارای موضوعی واحدند و در خطابه نیز بخت را سبب بدست آوردن تعداد  محدودی از خیرها از طریق تخنه میداند. از سوی دیگر، در متافیزیک میان تخنه و تجربه، و بخت و بی‌تجربگی ارتباط برقرار نموده و تخنه و بخت را نقطه مقابل هم معرفی میکند؛ زیرا معتقد است تجربه، تخنه را بوجود می‌آورد و بی‌تجربگی انسان را در معرض بخت و اتفاق قرار میدهد. این در حالی است که بررسی اندیشه های ارسطو بیانگر این واقعیت است که تخنه نمیتواند ناشی از بخت باشد، زیرا تخنه متضمن شناخت علت است درحالیکه بخت در دیدگاه ارسطو، علتی بالعرض، نامعین و ناپایدار است. همچنین بررسی رابطة تخنه با «آلثیا» یا کشف و گشودگی، نشان میدهد که تخنه نمیتواند حاصل بخت باشد، چراکه از نظر ارسطو، تخنه ازجمله فضایل عقلانی است که سبب انکشاف حقیقت میشود و این انکشاف خود نتیجة دانش و آگاهی هنرمند از نتیجة کار خویش است. پلوتارک نیز همچون ارسطو بخت را بعنوان علت میپذیرد، اما برخلاف ارسطو، تخنه را امری میداند که با وجود آن، بخت معنای خود را از دست میدهد. او معتقد است تخنه حاصل خرد آدمی است و بهمین دلیل نمیتواند نتیجة بخت باشد. </OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">توخه، بخت، شانس، تخنه، توانایی عملی، ارسطو، پلوتارک</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/fa/Article/Download/39364</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>13</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2023</Year><Month>7</Month><Day>4</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>The Relationship Between Sophia and Ṣūfī in Ancient Texts and Sources Based on Bīrūnī’s Narrative</ArticleTitle><VernacularTitle>پیوند میان «سوفیا» و «صوفی» در منابع و متون کهن بر پایۀ روایت ابوریحان بیرونی</VernacularTitle><FirstPage>33</FirstPage><LastPage>56</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>حجت الله </FirstName><LastName>عسکری زاده </LastName><Affiliation>دانش آموخته دکتری فلسفه، واحد علوم و تحقیقات، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران</Affiliation><Identifier Source="ORCID">0000000191388861</Identifier></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2022</Year><Month>8</Month><Day>29</Day></History><Abstract>This paper concerns the narrative by Abū Rayḥān al-Bīrūnī, the prominent scientist of the world of Islam, of the unity between Sophia and Ṣūfī as an introduction to the discussion of the truth of wisdom and philosophy in ancient texts. Most modern researchers do not see any relationship between Ṣūfī and the Greek Sophia and believe that Ṣūfī is lexically related to such words as wool and woolen garments. In fact, they deny the relationship of Greek philosophy and Sophia with Sufism and Ṣūfī. Here, the author has tried to explore the origin of philosophy and wisdom of ancient Greece based on ancient sources in order to view Greek Sophia from another perspective. This study mainly begins with the relationship between Greek Sophia and Ṣūfī based on al-Bīrūnī’s narrative; however, its main purpose is to speak of the truth of philosophy and wisdom and their origin based on ancient texts. Such sources establish a specific connection between the distinguished philosopher of various ethnic groups in Iran, Greece, and India, as well as between gnostics and Ṣūfīs. Abū Rayḥān al-Bīrūnī’s words concerning the relationship between Sophia and Ṣūfī provide a number of solid proofs in this regard in ancient texts and sources. The root of the unity of Greek Sophia and Ṣūfī in the Islamic world goes beyond the history of post-Islam Sufism. It should be, in fact, sought in the historical development of wisdom originating in the philosophical thoughts of ancient Greece, Iran, and India, the views and beliefs of Harranian, the Magi, Zoroastrians, and Sabians, and their relationship with the divine prophets.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">در این نوشتار، روایت ابوریحان بیرونی، دانشمند برجستة جهان اسلام در مورد پیوند میان «سوفیا» و «صوفی» را مقدمه یی برای آغاز بحث از حقیقت حکمت و فلسفه در متون کهن قرار داده ایم. اغلب محققان و پژوهشگران دورة جدید، ارتباطی میان اصطلاح صوفی و سوفیای یونانی لحاظ نمیکنند و منشأ اشتقاق لغوی صوفی را پشم، لباس پشمی و مانند آن، دانسته و ارتباط فلسفه و سوفیای یونانی را با تصوف و صوفی انکار میکنند. در این مقاله، در حد امکان منشأ حکمت و فلسفة یونان باستان را بر اساس منابع و متون کهن مورد توجه قرار میدهیم تا از رهگذر آن بتوانیم از دریچه‌یی دیگر به سوفیای یونانی بنگریم. اگرچه انگیزة آغاز این پژوهش ارتباط سوفیای یونانی و صوفی بنا بر ورایت ابوریحان بیرونی است اما هدف اصلی پژوهش سخن گفتن از حقیقت فلسفه و حکمت و منشأ آن بر اساس متون کهن است که به استناد آنها، میان حکمای بزرگ گذشتۀ اقوام مختلف ایران، یونان و هند، و عرفا و صوفیان پیوندی خاص برقرار میکند. سخن ابوریحان بیرونی در مورد ارتباط میان سوفیا و صوفی، نشانه ها و اشارات محکمی را در اینباره از منابع و متون قدیم بدست میدهد. ریشة پیوند سوفیای یونانی و صوفی در جهان اسلام را باید فراتر از تاریخ تصوف پس از اسلام دانست، بلکه باید آن را در سیر تاریخی حکمتی جستجو کرد که ریشه در اندیشه‌های حکمی یونان باستان، ایران قدیم، هند، و تفکرات حرانیان و مجوس و زرتشت و صابئین، و نیز ارتباط آنها با پیامبران الهی دارد.</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">سوفیا، صوفی، حکمت، ابوریحان بیرونی، حرانیان، صابئیان، هرمس</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/fa/Article/Download/39104</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>13</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2023</Year><Month>7</Month><Day>4</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>The Relationship Between Finitude and Pure Theory in Heidegger’s Reading of Aristotle  </ArticleTitle><VernacularTitle>نسبتِ میان تناهی و نظرِ محض در خوانش هیدگر از ارسطو</VernacularTitle><FirstPage>57</FirstPage><LastPage>78</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>مهرداد</FirstName><LastName>احمدی</LastName><Affiliation>دانشجوی دکتری فلسفه، دانشگاه علامه طباطبائی، تهران، ایران</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author><Author><FirstName>محمدرضا</FirstName><LastName>اسدی</LastName><Affiliation>دانشیار گروه فلسفه، دانشگاه علامه طباطبائی، تهران، ایران</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2022</Year><Month>12</Month><Day>12</Day></History><Abstract>In Aristotle’s view, theoretical activity is an emotion-free and worldless activity that leaves all negative and resisting affairs behind. As a result, because of the falsity of finitude, error has no way into theoretical activity. Accordingly, theory enjoys a specific kind of autonomy, in other words, an individual involved in pure theorizing perceives that in the course of theoretical activity he is immune to not only any emotion but also to any error in his purely theoretical activities. However, the essential point here is that in Heidegger’s view, Aristotle could never provide such a status for Man at the level of theory without undergoing a change in his understanding of existence and moving to the realm of poiesis. According to Heidegger, the horizon of ousiology of existence is the result of a transformation in the Greeks’ understanding of existence. As a result, the structural finitude of the emergence of existence and the finite position of the theoretician among existents enable him the develop an absolute knowledge of at least one existent, that is, theos or existing God. Therefore, the present paper aims to demonstrate how, based on Aristotle’s ousiology, knowledge in the sense of theorizing has turned into a deserving desire for all human beings and has emerged as a possibility for transcending the essential finitude of theory.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">از دیدگاه ارسطو فعالیت نظری و تئوریک، فعالیتی بیمیل و بیجهان است که از هر امر منفی و مقاومی پیشی میگیرد و درنتیجه بسبب طرد شدن تناهی، خطا به آن راه پیدا نميكند. همین معنا خودآیینی ویژه ‌يي را برای تئوری به‌ارمغان می‌آورد، یعنی ناظر در نظر محض درمی یابد که در میانة فعالیت تئوریک، نه تنها هیچ انفعالی بر او اثر نمیگذارد بلکه حتی هیچ امکان خطایی در فعالیت نظری محض وجود ندارد. اما نکتۀ اساسی تمام این نتایج اینست که از نظر هیدگر، ارسطو بدون تحول در فهم وجود و گذار به ساحت پوئزیس (هنرورزی/ شعر)، نميتوانست چنین جایگاهی را برای انسان در مقام تئوری، فراهم نماید. از دیدگاه هیدگر، افق جوهرشناختی (اوسیالوژیک) وجود ناشی از تحولی است که در فهم یونانیان از وجود رخ داده و بتبع این تحول، تناهی ساختاری ظهور وجود و موضعِ متناهی ناظر در میان موجودات، امکان برآیش معرفت مطلق را دست‌کم برای یک موجود، یعنی ثئوس یا موجود الوهی، فراهم کرده است. بهمين دليل مقاله حاضر میکوشد نشان دهد که چگونه بواسطة جوهرشناسی ارسطو، دانایی بمثابه نظر کردن، به میل شایستة هر انسانی بدل شده و امکانی برای گذار از تناهیِ ذاتی نظر ظهور ميكند.</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">تناهی، تئوری، حقیقت، ارسطو، هیدگر.</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/fa/Article/Download/40416</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>13</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2023</Year><Month>7</Month><Day>4</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>Foucault Against Hegel: A Study of Archaeo-Genealogy and Philosophy of History </ArticleTitle><VernacularTitle>فوکو در برابر هگل؛ درنگی درباب دیرینه‌ـ‌تبارشناسی و فلسفة¬ تاریخ</VernacularTitle><FirstPage>79</FirstPage><LastPage>100</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>حسن</FirstName><LastName>احمدی زاده</LastName><Affiliation>دانشیار گروه ادیان و فلسفه، دانشگاه کاشان، کاشان، ایران</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2023</Year><Month>2</Month><Day>14</Day></History><Abstract>Foucault and Hegel are two influential thinkers who dealt with the problem of knowledge and history so fundamentally that without understanding the place of history in their thoughts, a correct perception of their views would be extremely difficult. Foucault has scatteredly referred to Hegel and his opposition to his views in this works; however, he has never clarified the details of this conflict clearly. Nevertheless, a glance at Foucault’s works, particularly those containing his views regarding archaeo-genealogy, reveals a fundamental opposition between his method and Hegel’s approach to the philosophy of history. Foucault’s view, relying on Nietzsche’s ideas, is completely against any kind of metaphysics or philosophy of history, with the former being based on plurality, discontinuity, and non-existence of any kind of universal end and the latter relying on universality, reason, and teleology. Here, the author intends to demonstrate that these two thinkers shared some of their views regarding certain fundamental problems, including those related to history, although they have provided completely different responses to them.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">فوکو و هگل دو متفکر تأثیرگذار هستند که بطور بنیادین با مسئله شناخت و تاریخ درگير بوده اند، چنانکه بدون فهمی از جایگاه تاریخ در اندیشة این دو، درک درست اندیشه های آنها بسیار دشوار بنظر ميرسد. گرچه فوکو بطور پراکنده در آثارش به هگل و تقابل خود با او پرداخته، اما این مهم را هرگز بگونه‌يي مبسوط روشن نساخته است. با اینهمه، با نگاهی به آثار او و بويژه آنچه او بعنوان دیرینه‌ـ‌تبارشناسی مطرح ميكند، ميتوان تقابلی اساسی بین این روش و رویکرد هگل به فلسفة تاریخ مشاهده کرد. این مقاله درصدد آنست كه با خوانش دیدگاه هگل درباب تاریخ بمثابه فلسفة تاریخ، و نیز دیرینه‌ـ‌تبارشناسی، نشان دهد که چگونه این دو دیدگاه در تقابل با یکدیگر قابل فهم ميشوند. دیدگاه فوکو، با تکیه بر آراء نیچه، با هر گونه متافیزیک یا فلسفة تاریخ كاملاً‌ مخالف است؛ یکی مبتنی بر کلیت، عقل و غایت شناسی است، و دیگری مبتنی بر تکثر، گسست، و نبود هرگونه غایت کلی. همچنين تلاش خواهیم کرد تا روشن گردد که این دو متفکر در برخی مسائل، ازجمله مسائل اساسی در نسبت با تاریخ، دارای اشتراکاتی هستند، گرچه به این مسائل پاسخهایی كاملاً متفاوت داده شده است.</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">تاریخ، دیرینه‌ـ‌تبارشناسی، فلسفة تاریخ، فوکو، هگل. </Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/fa/Article/Download/41264</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>13</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2023</Year><Month>7</Month><Day>4</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>Effects of the Views of Ibn Sīnā and Fakhr al-Dīn Rāzī on Mullā Ṣadrā’s Theory of the Immateriality of the Soul</ArticleTitle><VernacularTitle>تأثیر آراء ابن‌سینا و فخر رازی بر نظریه ملاصدرا در مسئله تجرد نفس</VernacularTitle><FirstPage>101</FirstPage><LastPage>122</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName> داود</FirstName><LastName> محمدیانی</LastName><Affiliation>استادیار گروه الهیات و معارف اسلامی، دانشگاه پیام نور، تهران، ایران</Affiliation><Identifier Source="ORCID">0000-0003-4555-2004</Identifier></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2022</Year><Month>12</Month><Day>22</Day></History><Abstract>The immateriality of the soul has always been one of the important psychological discussions in Islamic philosophy and given rise to various related theories. Mullā Ṣadrā has discussed the problem more than any other philosopher and claims to have some innovative views regarding the imaginal immateriality of the soul. Here, the author intends to criticize Mullā Ṣadrā’s view based on a study of the views of Ibn Sīnā and Fakhr al-Dīn Rāzī. Mullā Ṣadrā claims that he is the first to have provided a theory on the immateriality of the soul; however, a study of the works of Ibn Sīnā and Fakhr al-Dīn Rāzī reveals that this theory has indeed a longer history than what Mullā Ṣadrā attests. Ibn Sīnā’s words on the demonstration of the immateriality of the soul are quite clear; nevertheless, they raise some doubt concerning the imaginal immateriality of the soul. Ibn Sīnā and Mullā Ṣadrā adduce two different reasons to prove this immateriality. However, Mullā Ṣadrā has also demonstrated imaginal and super rational immateriality of the soul and rejected some of Ibn Sīnā’s reasons about the immateriality of the soul. The present paper criticizes Mullā Ṣadrā’s view and approach in this regard.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">موضوع تجرد نفس همواره یکی از مباحث مهم علم النفس در فلسفه اسلامی بوده و نظریات مختلفی در اینباره ارائه شده است. در این میان صدرالدین شیرازی بیشترین بحث را در این زمینه داشته و مدعی نوآوری در تجرد خیالی نفس است. نگارنده برآنست تا با بررسی آراء ابن‌سینا و فخر رازی، به نقد دیدگاه ملاصدرا بپردازد. اگرچه ملاصدرا مدعی است که پیش از او کسی این نظریه را ارائه نکرده، اما با مطالعۀ آثار ابن‌سینا و فخر رازی میتوان دریافت که این نظریه سابقه‌دارتر از آن چیزی است که ملاصدرا میگوید. کلام ابن‌سینا در اثبات تجرد نفس بسیار روشن است، اما در مسئله تجرد خیالی نفس با تردید همراه است. ابن‌سینا و ملاصدرا دو دلیل متفاوت برای اثبات غیرمادی بودن اقامه کرده‌اند، اما ملاصدرا افزون بر این، تجرد خیالی و فوق عقلی نفس را نیز اثبات کرده است. او برخی دلایل ابن‌سینا درباره غیرمادی بودن نفس را رد کرده است. مقاله حاضر به نقد این رویکرد و نگرش ملاصدرا میپردازد.</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">نفس ناطقه، تجرد نفس، تجرد خیالی، تجرد عقلی، تجرد فوق عقلی.</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/fa/Article/Download/40519</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>13</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2023</Year><Month>7</Month><Day>4</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>A Semantic Study of Common Zandaqa in Quraysh in Pre-Islamic Era</ArticleTitle><VernacularTitle>معناشناسی زندقه رایج در قریش در دوره پیشااسلام</VernacularTitle><FirstPage>123</FirstPage><LastPage>138</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>محمدهادی</FirstName><LastName>توکلی</LastName><Affiliation>استادیار گروه فلسفه و کلام، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، قم، ایران</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2023</Year><Month>3</Month><Day>11</Day></History><Abstract>Some pre-Islamic sources refer to Zandaqa as one of the common religions in Quraysh tribe. This point has often been recorded in the works written during the second century (AH), during which the word Zandaqa was used in different meanings. Hence, it is an important question for historians of pre-Islamic period in which sense this word was commonly used in Quraysh. According to Ibn Kalbī in Mathālib al-‘Arab, as the oldest report available in this regard, there are some points about the Quraysh’s Zandaqa that can contribute to an understanding of its meaning. First, based on this report, the rise of Zandaqa in Quraysh was due to Quraysh’s merchants encounter with the people of al-Ḥirah, where the Christians were introduced as teachers of Zandaqa. Second, the names of the Zandaqa of Quraysh are recorded in this report. Given these two points, one can conclude that the Zandaqa in Quraysh does not indicate the Quraysh’s advocacy of gnostic religions, such as Manichaeism, nor their belief in Mazdakism, nor their apostasy and interest in the Magi’s duality. Other pieces of evidence, rather, indicate that this word was used to denote their lack of belief in the Origin or the hereafter.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">در میان منابع مربوط به تاریخ دورۀ پیشااسلامی، از زندقه بعنوان یکی از ادیان رایج در قبیلۀ قریش یاد شده است. با توجه به اینکه این گزارش اغلب در آثار مربوط به قرن دوم هجری ثبت گرديده و در این دوره، زندقه در معانی‌يي متعدد استفاده میشده، این پرسش در ذهن تاریخ‌پژوهان دورۀ پیشااسلامی اهمیت پیدا کرده است که زندقه رایج در قریش مشمول و مصداق کدام معنا بوده است. در گزارش ابن‌کلبی در مثالب‌العرب، بعنوان قدیمیترین گزارشی که در این زمینه در دست است، نکاتی در مورد زندقه قریشیان مطرح شده که میتواند ما را در شناخت معنای آن یاری رساند؛ اول آنکه طبق این گزارش، ظهور زندقه در قریش، نشئت ‌گرفته از مواجهه تاجران قریش با اهالی حیره بوده است و مسیحیان حیره تعلیم‌دهندگان زندقه معرفی شده‌اند. دوم آنکه، اسامی زنادقه قریش در این گزارش ضبط شده است. لحاظ این دو مؤلفه، نشانگر آنست که زندقه رایج در قریش، نه بمعنای پیروی قریشیان از ادیان گنوسی، همچون آيین‌ مانوی، است، نه بمعناي مزدک‌گرایی ایشان، و نه بمعنای ارتداد و گرایش آنها به ثنویت مجوس، بلکه ـ با استناد به دیگر قرائن ـ تنها بمعنای عدم باورمندی به مبدأ یا معاد است.</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">زندقه، قریش، جاهلیت، دهرگرایی، ارتداد.</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/fa/Article/Download/41534</ArchiveCopySource></ARTICLE><ARTICLE><Journal><PublisherName>مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری</PublisherName><JournalTitle>تاریخ فلسفه</JournalTitle><ISSN>2008-9589</ISSN><Volume>13</Volume><Issue>3</Issue><PubDate PubStatus="epublish"><Year>2023</Year><Month>7</Month><Day>4</Day></PubDate></Journal><ArticleTitle>An Evaluation of Martha Nussbaum’s View of the Non-Relativity of Virtues in Aristotelian Approach</ArticleTitle><VernacularTitle>ارزیابی دیدگاه مارتا نوسباوم در باب غیر نسبی بودن فضایل در رویکرد ارسطویی</VernacularTitle><FirstPage>139</FirstPage><LastPage>160</LastPage><ELocationID EIdType="doi" /><Language>fa</Language><AuthorList><Author><FirstName>محمد سعید </FirstName><LastName>عبداللهی </LastName><Affiliation>دانشجوی دکتری فلسفه اخلاق، دانشگاه قم، قم، ایران</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author><Author><FirstName>محمدعلی </FirstName><LastName>عبداللهی</LastName><Affiliation>دانشیار گروه فلسفه، پردیس فارابی دانشگاه تهران، قم، ایران</Affiliation><Identifier Source="ORCID" /></Author></AuthorList><History PubStatus="received"><Year>2023</Year><Month>3</Month><Day>17</Day></History><Abstract>The nature, role, and quality of attaining virtue hold an important place in Aristotle’s philosophy. He tried to provide a systematic account of Man’s goal of achieving virtue. Martha Nussbaum, the contemporary commentator of Aristotle, believes that some contemporary philosophers, although considering themselves as advocates of Aristotle, have some disagreements with him regarding certain key issues. Their mistake is rooted in their relativist approach to Aristotelian virtues. This approach stands in clear opposition to other views of Aristotle, who defended a single objective description of goodness or happiness for Man. Aristotle’s ethical virtue can explain many of the problems that relativists tried to solve and, at the same time, claim to be objective in the sense that relativism in one specific context does not mean being a relativist. For example, in other sciences, such as medicine and maritime, attention is devoted to particular cases, but it does not mean that the scholars and scientists in these fields are relativist. According to Nussbaum, Aristotelian virtues can explain virtue better than the virtues intended by relativists. However, this is the case when the specific features of a context are meticulously examined, and both shared and unshared characteristics are taken into consideration so that the best choice is made. In this paper, after explaining Nussbaum’s view concerning Aristotelian virtues, the author investigates three objections to his theory and, finally, clarifies the non-relativity of virtues in Aristotle’s thoughts.</Abstract><OtherAbstract Language="FA">چیستی، نقش و نحوه اکتساب فضایل در اندیشه ارسطو جایگاهی مهم دارد. او تلاش میکند بشکلی ساختارمند به غایت و هدف آدمی از فراچنگ آوردن فضایل دست یابد. مارتا نوسباوم، ارسطوشناس معاصر، بر این باور است که برخی از فیلسوفان معاصر گرچه خود را ارسطویی میدانند اما در نقطه‌یی محوری با او اختلافی چشمگیر دارند. اشتباه آنها رویکرد نسبی‌گرایانه به فضایل ارسطویی است. این رویکرد آشکارا با دیگر آراء ارسطو ناسازگاری دارد. ارسطو مدافع توصیفی عینی و یگانه از خیر بشر یا سعادت انسان بود. اخلاق فضیلت ارسطو این توان را دارد که بسیاری از آنچه نسبی‌گرایان بدنبال آن هستند را برآورده سازد و در همان حال، ادعای عینیت نیز داشته باشد؛ به این بیان که نسبی بودن بر اساس یک زمینه خاص، بمعنای نسبی‌گرایی نیست، همانگونه در دیگر علوم مانند پزشکی و دریانوردی، به زمینه‌یی خاص توجه میشود و این بمعنای نسبی‌گرایی نیست. به باور نوسباوم، فضایل ارسطویی بهتر از فضیلتهای مدنظر نسبی‌گرایان میتواند فضیلت را توضیح دهد، البته زمانی که ویژگیهای زمینه‌یی بدقت بررسی شده و به ویژگیهای مشترک و غیرمشترک توجه شود تا بهترین انتخاب صورت گیرد. در این مقاله پس از بیان دیدگاه نوسباوم در باب فضایل ارسطویی، به بررسی سه اشکال به نظریۀ او پرداخته و در نهایت روشن خواهیم ساخت که چگونه فضایل در اندیشه ارسطو غیرنسبیند.</OtherAbstract><ObjectList><Object Type="Keyword"><Param Name="Value">اخلاق، فضایل، نسبی‌گرایی، عینیت، نوسباوم، ارسطو.</Param></Object></ObjectList><ArchiveCopySource DocType="Pdf">http://hop.mullasadra.org/fa/Article/Download/41644</ArchiveCopySource></ARTICLE></ArticleSet>